#خاطرات_کودکی منقسمت 23 مهاجرتتابستان 1353 بود که شوهر عمه ام فوت کرد؛ خانواده ی عمه دو سال پیش از آن، به تهران مهاجرت کرده بودند. پدر و مادرم برای شرکت در مراسم ترحیم شوهر عمه عازم تهران بودند. برای من فرصتی دیگر پیش آمده بود تا دوباره شانس خود را براي رفتن به تهران محک بزنم؛ همراه پدر و مادر سوار اتوبوس شدم. بر خلاف دفعات قبل، این بار زیر صندلی پنهان نشدم بلکه آشکار و علنی در صندلیِ کنار دست پدر و مادرم نشستم. اتوبوس حرکت کرد؛ لحظه ی شگفتی بود، این بار مرا از اتوبوس پیاده نکردند. به تهران آمدم، بعد از دو سه روز که مراسم ترحیم شوهر عمه تمام شد به منزل یکی از دوستان پدرم، آقای سیف الله محمدی رفتیم. آقای محمدی را قبلا در روستا دیده بودم. وقتی وارد منزل آقای محمدی شدیم بیش از هر چیز کتابخانه توجهم را جلب کرد. تا آن لحظه کتابخانه ای به آن شکل ندیده بودم که آن همه کتاب قطور و منظم کنار هم چیده شده باشد. آقای محمدی فروشگاه لوازم خانگی داشت؛ مغازه ی دیگری هم داشت که آرایشگاه مردانه بود، آن را به یک آقای رشتی به نام حسین سپرده بود که مغازه از آقای محمدی و کار از حسین بود. هر دو مغازه، چسبیده به منزل مسکونی و در ملک شخصی آقای محمدی بود. پدرم مرا به آقای محمدی سپرد و خود به روستا برگشت. به اتفاق آقای محمدی برای ثبت نام به مدرسه ی ابتدایی رفتیم. آنطور که باید فارسی بلد نبودم، نمی دانم چه صحبتی بین آقای محمدی و مدیر دبستان رد و بدل شد، ثبت نامم نکردند. فکر می کنم یکی از دلایل این بود که کارنامه ی اول و دوم ابتدایی را از روستا نیاورده بودم، شناسنامه ام را هم سه سال بزرگتر از سنّم گرفته بودند.متولد روستا هستم ولی شناسنامه ام صادره از تهران است. احتمالا پدرم
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفری
تاريخ: چهارشنبه
15 تير
1401 ساعت: 8:15